هلیاهلیا، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات شیطونک من

اولین سوگ

1390/5/26 0:51
195 بازدید
اشتراک گذاری

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

اول بهمن ۸۹ تو ۱۶ ماهت شده بود . آقا جون ( پدر بابایی) مدتی بود در بیمارستان بستری شده بودو باید عمل میشد ، اما متاسفانه بعد از عمل حالش زیاد خوب نبود ومجبور شد که از پیش ما بره.

اون شب وقتی این خبر رو به بابا مهدی دادن ، بابایی خیلی ناراحت شد و گریش گرفت وتو که تا حالا بابا رو اینقدر ناراحت ندیده بودی خیلی تعجب کردی.

توی مراسم ختم مجبور بودم تو رو هم با خودم ببرم چون کسی و نداشتم که نگهت داره. همین مسئله خیلی تورو اذیت کرد . به خصوص روز اول تو خیلی از رفتار دیگران وگریه هاشون جا خورده بودی و کمی هم ترسیدیو شب توی خواب تا صبح چندین بار با گریه بلند شدی و خیلی ناراحتی میکردی .

روزهای بعد سعی کردم سرت رو گرم کنم و نگذارم تا گزیه دیگران رو ببینی. بابا مهدی خیلی غمگین بود وتنها کسی که میتونست لبخند روی لبهاش بیاره تو بودی .

خلاصه روزهای ناراحت کننده ای بود و متاسفانه این وسط تو هم سرما خوردی و همه چیز بد تر شد .

عزیز دلم چون این اواخر آقا جون اکثرا مریض بود تو فرصت نداشتی تا بهش بیشتر عادت کنی و زیاد متوجه نبودش نشدی .ولی اون تو رو خیلی دوست داشت .

امیدوارم روحش شاد باشه .

این هم آقاجون هلیا

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

بابای نسی
24 بهمن 89 9:41
سلام
تسلیت عرض میکنم
از دست دادن عزیزان خیلی سخته
حتما روحشون در آرامشه...


ممنون
نسترن
24 بهمن 89 10:36
خدارحمتشون کنه. ممنونم که به من سرزدی.
اسم روستا اسجیله .اطراف مشهد


ممنون
مامان فرزانه
26 بهمن 89 21:19
عزیزم سلام خدا بیامرزتشون همیشه از این اتفاقا هراس دارم آخی آره خیلی تو روحیش تاثیر می ذاره باید محیطو شاد کنی تا اونم با موقعیت جدیدش کنار بیاد خیلی سخته معلومه خیلی مهربون بوده