اولین سوگ
اول بهمن ۸۹ تو ۱۶ ماهت شده بود . آقا جون ( پدر بابایی) مدتی بود در بیمارستان بستری شده بودو باید عمل میشد ، اما متاسفانه بعد از عمل حالش زیاد خوب نبود ومجبور شد که از پیش ما بره.
اون شب وقتی این خبر رو به بابا مهدی دادن ، بابایی خیلی ناراحت شد و گریش گرفت وتو که تا حالا بابا رو اینقدر ناراحت ندیده بودی خیلی تعجب کردی.
توی مراسم ختم مجبور بودم تو رو هم با خودم ببرم چون کسی و نداشتم که نگهت داره. همین مسئله خیلی تورو اذیت کرد . به خصوص روز اول تو خیلی از رفتار دیگران وگریه هاشون جا خورده بودی و کمی هم ترسیدیو شب توی خواب تا صبح چندین بار با گریه بلند شدی و خیلی ناراحتی میکردی .
روزهای بعد سعی کردم سرت رو گرم کنم و نگذارم تا گزیه دیگران رو ببینی. بابا مهدی خیلی غمگین بود وتنها کسی که میتونست لبخند روی لبهاش بیاره تو بودی .
خلاصه روزهای ناراحت کننده ای بود و متاسفانه این وسط تو هم سرما خوردی و همه چیز بد تر شد .
عزیز دلم چون این اواخر آقا جون اکثرا مریض بود تو فرصت نداشتی تا بهش بیشتر عادت کنی و زیاد متوجه نبودش نشدی .ولی اون تو رو خیلی دوست داشت .
امیدوارم روحش شاد باشه .![]()

این هم آقاجون هلیا


اولین سوگ 

