هلیاهلیا، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات شیطونک من

تولدت مبارک

  حالا دیگه یک سالت شده بود و از همیشه شیطون تر و خواستنی تر بودی . فقط به خاطر مریضیت حسابی لاغر شده بودی . ما برات یه جشن کوچولو گرفتیم که خیلی هم خوش گذشت وتو هم حسابی رقصیدی و بازی کردی .تازه کلی هم کادوهای خوشگل گرفتی . عزیز دلم تولدت مبارک . امیدوارم هر سال تولدت و در کنار هم با سلامتی و خوشبختی جشن بگیریم.   ...
16 دی 1390

دختر خانه دار مامان

دختر خوشگلم با اینکه خیلی شیطونی و گاهی  مامانو حسابی کلافه میکنی اما شدیدا به انجام کارهای خونه علاقه داری و به مامان کمک میکنی. هر وقت که میخوام گردگیری کنم تو هم یه دستمال بر میداری و ادای مامانو در میاری .هر وقت میخوام جارو بزنم تو هم کمک میکنی .( ولی بعدش حسابی جبران میکنی ) سفره جمع کردنو که دیگه نگو .بعد ازغذا وسایلی رو که خطرناک نباشن بهت میدم و تو خیلی قشنگ میبری وروی کابینت میگذازی. الهی فدات بشم که اینقدر باهوشی. امیدوارم در آینده هم به مامان کمک کنی!!!!! ...
26 مرداد 1390

نوجوان سرکش 14 ماهه

ماه چهاردهم پر تلاطم ترین دوره زندگی تو بود .از نظر رفتاری شدیداً تغییر کرده بودی و مثل یک نوجوان سرکش شده بودی . حسابی لجبازی میکردی . کمی هم پرخاشگر شده بودی . شبها خیلی بد خواب شده بودی و حدود ۱۰ تا ۱۲ بار بیدار میشدی .دیگه کم آورده بودم و نمیدونستم چی کار کنم . دلم میخواست ۱ ساعت در آرامش استراحت کنم ولی افسوس! خیلی هم بد غذا شده بودی . اوایل تحمل این رفتارتو نداشتم و خیلی بهم سخت میگذشت . ولی سعی کردم با آرامش این قضیه رو حل کنم . بیشتر باهات بازی میکردم وبا کلک بهت غذا میدادم . خوشبختانه  کم کم اوضاع بهتر شد . یه سی دی داشتیم برای گروه موسیقی رستاک بود که تو عاشق اون بودی . ساکت مینشستی و با لذت به اون نگاه میکر...
26 مرداد 1390

اولین سوگ

اول بهمن ۸۹ تو ۱۶ ماهت شده بود . آقا جون ( پدر بابایی) مدتی بود در بیمارستان بستری شده بودو باید عمل میشد ، اما متاسفانه بعد از عمل حالش زیاد خوب نبود ومجبور شد که از پیش ما بره. اون شب وقتی این خبر رو به بابا مهدی دادن ، بابایی خیلی ناراحت شد و گریش گرفت وتو که تا حالا بابا رو اینقدر ناراحت ندیده بودی خیلی تعجب کردی. توی مراسم ختم مجبور بودم تو رو هم با خودم ببرم چون کسی و نداشتم که نگهت داره. همین مسئله خیلی تورو اذیت کرد . به خصوص روز اول تو خیلی از رفتار دیگران وگریه هاشون جا خورده بودی و کمی هم ترسیدیو شب توی خواب تا صبح چندین بار با گریه بلند شدی و خیلی ناراحتی میکردی . روزهای بعد سعی کردم سرت رو گرم کنم و نگذارم تا...
26 مرداد 1390

سال نو مبارک

دوستان سلام بعد از یه وقفه طولانی دوباره برگشتیم.  امسال نوروز به خاطر فوت پدر بزرگ هلیا ما سوگوار بودیم و سال نو را مختصر برگزار کردیم. این عید برای هلیا عید بزرگی هم بود . چون قرار بود هلیا رو از شیر بگیرم .   6 روز اول عید به دید و بازدیدگذشت. ولی از روز ششم مبارزه شروع شد . به کمک صبر زرد این کار و کردیم . با با مهدی هم خیلی کمک کرد چون تو مدام بهونه میگرفتی. 3 روز اول خیلی سخت گذشت . اما کم کم اوضاع خوب پیش رفت. فکر میکردم سخت تر از این باشه اما تو خیلی خوب کنار اومدی. راستی بعد از اینکه از شیر گرفته شدی خدا رو شکر اشتهات خیلی خوب شد .  دندونهای عقبیت هم در اومدن. دیگه حسابی شیطون شدی. &nb...
21 مرداد 1390

دختر عجیب مامان

شیطونک مامان هر روز عجیب تر از قبل میشی  فکر میکردم که اگه دیگه شیر نخوری وابستگیت کمتر میشه اما بهتر نشد که بدتر شد . دیگه هیج جا بدون من نمیرفتی و من باید همه جا جلوی چشم تو باشم. یه اظطراب عجیبی داشتی  که منو نگران کرده بود بعد از کلی تحقیق متوجه شدم که این رفتار طبیعیه و مربوط به سنت میشه. وای از دست تو که آخر منو دق میدی شیطون .             ...
21 مرداد 1390

جهش تازه

کوچولوی خوشگلم سلام الان 22 ماهت کامل شده وتو کلمات بیشتری رو استفاده میکنی و سعی میکنی با این کلمات جمله بسازی . بزرگ شدنت بیشتر احساس میشه و کارهای زیادی یاد گرفتی. اسم 45 تا حیوان رو با عکساشون یاد گرفتی . فقط یه مشکل جدیدی که پیش اومده اینه که خیلی خودرای شدی و دوست داری همه کار و تنهایی انجام بدی . البته این هم مربوط به شرایط سنیت میشه. که امیدوارم زودتر تموم بشه. راستی حالا دیگه با مینا ( پرندمون) خیلی جور شدی . هر چی خودت میخوری برای اونم میبری .باهاش کلی بازی میکنی. بیشتر از همیشه دوستت داریم شیطونک.                 &...
21 مرداد 1390

سخت ترین خونه تکونی مامان

سلام عزیزم این روزها وقت خونه تکونیه عیده و مامان شدیدا درگیر کارهای خونه شده ولی امان از دست تو  . فقط خدا میدونه که چقدر شیطونی کردی و چقدر دسته گل به آب دادی . دیگه حسابی از دستت ناراحتم هر کاری که دلت خواست میکردی . تازه مثلا اومدی کمک کنی تا حالا کلی خسارت هم زدی .روز اول که ۴تا از کاسه های بلور رو شکستی . خدا رحم کرد خودت چیزیت نشد. البته قرار شده که تمام خسارت هایی که میزنی رو بعدا از جهیزیت کم کنم خلاصه قضیه همسایه ها یاری کنید تا من خونه داری کنم شده بود . برای اینکه کارام و انجام بدم هر طور بود باید سرت رو گرم میکردم . به وقتش تلافیشو سرت در میارم وروجک تو این بین هم بعضی وقتها برای خرید...
26 خرداد 1390

روز ولنتاین

شیطونک خوشگلم روز ولنتاینت مبارک . امروز من این روز رو بهت تبریک میگم و بعدها کسی که دوستت داره بهت تبریک میگه وبرات هدیه میخره . امیدوارم لایق تو باشه و واقعا از ته قلبش عاشقت باشه. کوچولوی مامان اینو بدون که هر کسی لایق عاشق شدن نیست وهر قلبی هم نمیتونه صمیمانه دوست داشته باشه. پاکترین و بی ادعاترین عشق ، عشق مامان وبابا به تو هستش . دیوونه وار دوستت داریم کوچولو این گلها برای شیرینترین موجود زندگیم ...
25 بهمن 1389

سخت ترین بیماری شیطونک مامان

  حالا دیگه یک ساله شده بودی و به راحتی راه میرفتی ، در ضمن ۶ تا هم دندون داشتی . همه چیز خوب بود تا اینکه یک روز صبح که از خواب بلند شدی تعداد زیادی پشه تورو گزیده بود ولی خیلی عجیب بود چون به شدت متورم شده بود و جای گزیدگیها خیلی داغ بود . توهم کمی بیحال بودی . تورو به دکتر بردیم و بهت داروی ضد آلرژی دادو گفت چیزی نیست . اما تب کردی و تبت کم  کم زیاد شد وبعد از مدتی به ۳۹ درجه رسید و گلوت هم به شدت خس خس میکرد و از نگرانی داشتیم میمردیم . دوباره بردمت دکتر و بعد از گرفتن عکس از ریه متوجه شدیم که دچار عفونت ریه شدی . اولش قرار بود بیمارستان بستری بشی اما وقتی دکترت نگرانی زیاد منو دید گفت خودت تو خونه ازش مراقبت کن...
19 بهمن 1389