هلیاهلیا، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات شیطونک من

سال نو مبارک

دوستان سلام بعد از یه وقفه طولانی دوباره برگشتیم.  امسال نوروز به خاطر فوت پدر بزرگ هلیا ما سوگوار بودیم و سال نو را مختصر برگزار کردیم. این عید برای هلیا عید بزرگی هم بود . چون قرار بود هلیا رو از شیر بگیرم .   6 روز اول عید به دید و بازدیدگذشت. ولی از روز ششم مبارزه شروع شد . به کمک صبر زرد این کار و کردیم . با با مهدی هم خیلی کمک کرد چون تو مدام بهونه میگرفتی. 3 روز اول خیلی سخت گذشت . اما کم کم اوضاع خوب پیش رفت. فکر میکردم سخت تر از این باشه اما تو خیلی خوب کنار اومدی. راستی بعد از اینکه از شیر گرفته شدی خدا رو شکر اشتهات خیلی خوب شد .  دندونهای عقبیت هم در اومدن. دیگه حسابی شیطون شدی. &nb...
21 مرداد 1390

دختر عجیب مامان

شیطونک مامان هر روز عجیب تر از قبل میشی  فکر میکردم که اگه دیگه شیر نخوری وابستگیت کمتر میشه اما بهتر نشد که بدتر شد . دیگه هیج جا بدون من نمیرفتی و من باید همه جا جلوی چشم تو باشم. یه اظطراب عجیبی داشتی  که منو نگران کرده بود بعد از کلی تحقیق متوجه شدم که این رفتار طبیعیه و مربوط به سنت میشه. وای از دست تو که آخر منو دق میدی شیطون .             ...
21 مرداد 1390

جهش تازه

کوچولوی خوشگلم سلام الان 22 ماهت کامل شده وتو کلمات بیشتری رو استفاده میکنی و سعی میکنی با این کلمات جمله بسازی . بزرگ شدنت بیشتر احساس میشه و کارهای زیادی یاد گرفتی. اسم 45 تا حیوان رو با عکساشون یاد گرفتی . فقط یه مشکل جدیدی که پیش اومده اینه که خیلی خودرای شدی و دوست داری همه کار و تنهایی انجام بدی . البته این هم مربوط به شرایط سنیت میشه. که امیدوارم زودتر تموم بشه. راستی حالا دیگه با مینا ( پرندمون) خیلی جور شدی . هر چی خودت میخوری برای اونم میبری .باهاش کلی بازی میکنی. بیشتر از همیشه دوستت داریم شیطونک.                 &...
21 مرداد 1390

سخت ترین خونه تکونی مامان

سلام عزیزم این روزها وقت خونه تکونیه عیده و مامان شدیدا درگیر کارهای خونه شده ولی امان از دست تو  . فقط خدا میدونه که چقدر شیطونی کردی و چقدر دسته گل به آب دادی . دیگه حسابی از دستت ناراحتم هر کاری که دلت خواست میکردی . تازه مثلا اومدی کمک کنی تا حالا کلی خسارت هم زدی .روز اول که ۴تا از کاسه های بلور رو شکستی . خدا رحم کرد خودت چیزیت نشد. البته قرار شده که تمام خسارت هایی که میزنی رو بعدا از جهیزیت کم کنم خلاصه قضیه همسایه ها یاری کنید تا من خونه داری کنم شده بود . برای اینکه کارام و انجام بدم هر طور بود باید سرت رو گرم میکردم . به وقتش تلافیشو سرت در میارم وروجک تو این بین هم بعضی وقتها برای خرید...
26 خرداد 1390

روز ولنتاین

شیطونک خوشگلم روز ولنتاینت مبارک . امروز من این روز رو بهت تبریک میگم و بعدها کسی که دوستت داره بهت تبریک میگه وبرات هدیه میخره . امیدوارم لایق تو باشه و واقعا از ته قلبش عاشقت باشه. کوچولوی مامان اینو بدون که هر کسی لایق عاشق شدن نیست وهر قلبی هم نمیتونه صمیمانه دوست داشته باشه. پاکترین و بی ادعاترین عشق ، عشق مامان وبابا به تو هستش . دیوونه وار دوستت داریم کوچولو این گلها برای شیرینترین موجود زندگیم ...
25 بهمن 1389

سخت ترین بیماری شیطونک مامان

  حالا دیگه یک ساله شده بودی و به راحتی راه میرفتی ، در ضمن ۶ تا هم دندون داشتی . همه چیز خوب بود تا اینکه یک روز صبح که از خواب بلند شدی تعداد زیادی پشه تورو گزیده بود ولی خیلی عجیب بود چون به شدت متورم شده بود و جای گزیدگیها خیلی داغ بود . توهم کمی بیحال بودی . تورو به دکتر بردیم و بهت داروی ضد آلرژی دادو گفت چیزی نیست . اما تب کردی و تبت کم  کم زیاد شد وبعد از مدتی به ۳۹ درجه رسید و گلوت هم به شدت خس خس میکرد و از نگرانی داشتیم میمردیم . دوباره بردمت دکتر و بعد از گرفتن عکس از ریه متوجه شدیم که دچار عفونت ریه شدی . اولش قرار بود بیمارستان بستری بشی اما وقتی دکترت نگرانی زیاد منو دید گفت خودت تو خونه ازش مراقبت کن...
19 بهمن 1389

اولین حادثه

  تازه سه ماهت شده بود .کاملا خواستنی و شیرین بودی.کم کم نسبت به محیط اطرافت بیشتر واکنش نشون میدادی ، مثلا هر وقت تلفن زنگ میزد و کسی از پشت تلفن با تو صحبت میکرد تو میخندیدی و دست و پا میزدی . تا اینکه یک روز داشتم روی تخت عوضت میکردم، و یک لحظه کوتاه رفتم تا برات لباس بیارم که یکدفعه صدای گریه تو بلند شد.هراسان دویدم ودیدم غلط زدی و از تخت افتادی پایین داشتم سکته میکردم . اصلا فکر نمیکردم بچه ۳ ماهه به راحتی غلط بزنه. اینقدر ترسیده بودم که منم گریم گرفت. خدا رو شکر چیزیت نشد وگرنه مامان دق میکرد.     ...
18 بهمن 1389