هلیاهلیا، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات شیطونک من

شیرین زبونیهای شیطونک من

  دقیقا وقتی دوساله شدی حرف زدنت هم بیشتر و واضحتر شد ودر عین حال شیرینتر صحبت میکردی . برای همین تصمیم گرفتم کلمات شیرینی که میگی رو بنویسم تا به عنوان خاطره ای در آینده برات بمونه. من اوفم ( یعنی من زخمی شدم)                                 تارتون (کارتون ) بابا اوجایی ( بابا کجایی )                              &...
2 اسفند 1390

اولین دندون شیطونک من

اردیبهشت ۸۹ تو ۷ ماهت شده بود وما برای استراحت به شمال سفر کردیم وتو برای اولین بار دریا رو دیدی وماسه بازی کردی. هوا خیلی سرد بود ولی فوق العاده بود . یه شب شام رفته بودیم رستوران که یکدفعه متوجه یه چیز سفید رنگ روی لثه ات شدم . اولش فکر کردم آفت زده اما وقتی دقت کردم یه دندون کوچولو و خوشگلو دیدم اواخر همون ماه دندون دومت هم در اومد.تازه دیگه چهاردستو ژا هم راه میرفتی و کمی بلند میشدی . روز به روز شیطون تر میشدی   ...
16 دی 1390

بد قلقی های شیطونک مامان

  ۹ ماهه بودی که بدقلقی هات شروع شدن .اشتهات خیلی بد شده بود و به جز شیر چیزی نمیخوردی .مدام هم گریه میکردی وبیتاب بودی. فقط دوست داشتی توبغل مامان باشی و وابستگیت خیلی زیاد شده بود . اجازه ۵ دقیقه استراحت هم به من نمیدادی . دیگه حسابی کم آورده بودم . دکتر هم بردمت ولی چیزیت نبود . وزنت اصلا اضافه نمیشد ، حتی ۵۰۰ گرم هم کم کرده بودی . دکترت گفت باید شیرت و قطع کنی و بهش شیر خشک بدی .وای! انگار دنیا روی سرم خراب شده بود . هر کاری کردم شیر خشک نخوردی . دیگه طاقت نیاوردم و به حرف دکترت گوش ندادم و دوباره بهت شیر دادم . به هر حال به کمک تجربه عمه خودم دلیل بیتابی های توروپیدا  کردم . وروجک دندونهای بالاییت دا...
16 دی 1390

تولدت مبارک

  حالا دیگه یک سالت شده بود و از همیشه شیطون تر و خواستنی تر بودی . فقط به خاطر مریضیت حسابی لاغر شده بودی . ما برات یه جشن کوچولو گرفتیم که خیلی هم خوش گذشت وتو هم حسابی رقصیدی و بازی کردی .تازه کلی هم کادوهای خوشگل گرفتی . عزیز دلم تولدت مبارک . امیدوارم هر سال تولدت و در کنار هم با سلامتی و خوشبختی جشن بگیریم.   ...
16 دی 1390

دختر خانه دار مامان

دختر خوشگلم با اینکه خیلی شیطونی و گاهی  مامانو حسابی کلافه میکنی اما شدیدا به انجام کارهای خونه علاقه داری و به مامان کمک میکنی. هر وقت که میخوام گردگیری کنم تو هم یه دستمال بر میداری و ادای مامانو در میاری .هر وقت میخوام جارو بزنم تو هم کمک میکنی .( ولی بعدش حسابی جبران میکنی ) سفره جمع کردنو که دیگه نگو .بعد ازغذا وسایلی رو که خطرناک نباشن بهت میدم و تو خیلی قشنگ میبری وروی کابینت میگذازی. الهی فدات بشم که اینقدر باهوشی. امیدوارم در آینده هم به مامان کمک کنی!!!!! ...
26 مرداد 1390

نوجوان سرکش 14 ماهه

ماه چهاردهم پر تلاطم ترین دوره زندگی تو بود .از نظر رفتاری شدیداً تغییر کرده بودی و مثل یک نوجوان سرکش شده بودی . حسابی لجبازی میکردی . کمی هم پرخاشگر شده بودی . شبها خیلی بد خواب شده بودی و حدود ۱۰ تا ۱۲ بار بیدار میشدی .دیگه کم آورده بودم و نمیدونستم چی کار کنم . دلم میخواست ۱ ساعت در آرامش استراحت کنم ولی افسوس! خیلی هم بد غذا شده بودی . اوایل تحمل این رفتارتو نداشتم و خیلی بهم سخت میگذشت . ولی سعی کردم با آرامش این قضیه رو حل کنم . بیشتر باهات بازی میکردم وبا کلک بهت غذا میدادم . خوشبختانه  کم کم اوضاع بهتر شد . یه سی دی داشتیم برای گروه موسیقی رستاک بود که تو عاشق اون بودی . ساکت مینشستی و با لذت به اون نگاه میکر...
26 مرداد 1390

اولین سوگ

اول بهمن ۸۹ تو ۱۶ ماهت شده بود . آقا جون ( پدر بابایی) مدتی بود در بیمارستان بستری شده بودو باید عمل میشد ، اما متاسفانه بعد از عمل حالش زیاد خوب نبود ومجبور شد که از پیش ما بره. اون شب وقتی این خبر رو به بابا مهدی دادن ، بابایی خیلی ناراحت شد و گریش گرفت وتو که تا حالا بابا رو اینقدر ناراحت ندیده بودی خیلی تعجب کردی. توی مراسم ختم مجبور بودم تو رو هم با خودم ببرم چون کسی و نداشتم که نگهت داره. همین مسئله خیلی تورو اذیت کرد . به خصوص روز اول تو خیلی از رفتار دیگران وگریه هاشون جا خورده بودی و کمی هم ترسیدیو شب توی خواب تا صبح چندین بار با گریه بلند شدی و خیلی ناراحتی میکردی . روزهای بعد سعی کردم سرت رو گرم کنم و نگذارم تا...
26 مرداد 1390